X
تبلیغات
خونه رزا و رزناز

خونه رزا و رزناز

عشقولی رزا و رزناز

من اومدم....

سلام خونه ی قدیمیم....سلام رزناز خانومی.....

دلم واسه اینجا تنگ شده بود....واسه همین کارگر آوردم یکم به سر و روش رسیدن..در و دیوارشو رنگ کردن..امیدوارم خوشت بیاد

رزنااااااااز .....

همیشه تو زندگیم حسرت خوردم که خدا چرا ...

2تا از بهترین دوستامو ازم دور کرد....

یکی تو یکی تانـــیا....

کاش هیچ وقت از کنارم نمیرفتین...کاش همیشه پیشم بودین ...

کاش بازم پیشتون سرگرم بودم تا نرم پیش آدمهای نتی و دردامو به اونا بگم

آخـــــــه یه باره تنها شدم...

هم تو هم تانیا ازدواج کردین.....

منم تمام تفرحام پیش شما 2 تا بود....

خانومی دلم گرفته

خانومی کاش پیشم بودی تو بغلت گریه کنم....

خانومی تانیا هم تهران نیس....

آخه من چی کار کنم؟؟؟؟ دردامو به کی بگم..... کی اشکامو پاک کنه ؟؟؟؟

لم برات خیلی تنگ شده....

خیلی خیلی خیلی....

همین :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:23  توسط رزا و رزناز  | 

ماه عسل

و اما ماه عسل !بله ماه عسل 
از اونجايي که رزناز خانومي خيلي دوبي رو دوست داره تصميم گرفتيم ماه عسل بريم دوبي..به توافق رسيديم که با هواپيما بريم...دو تا بليط دوبي با پروازعمارت رو superbadboy پرستار شي شي(بچمون) از قبل برامون تهيه کرده بود..دستش درد نکنه .. شي شي رو هم گفتيم بمونه پيش پرستارش تا برگرديم....فردا صبح که خواستيم راه بيافتيم همه اومده بودن بدرقمون آخي..اين مامان دلسا و مامان مونا هم احساساتي شده بودند تو چشاشون يه حلقه اشک جمع شده بود..خوب مادرن گيگه...ولي بابا بهزاد خيلي ريلکس و خونسرد واساده بودازشون خداحافظي کرديم و راهي شديمتو هواپيما لاو بود که منو و رزناز واسه هم ميترکونديم ، از اول تا آخرش حرف زديم، راجع به آيندمون و از اين چيزا گيگهاينقدر سرمون گرم بود که نفهميديم کي رسيديموقتي رسيديم راننده ي برج العرب اومده بود دنبالمون...تو هتل به مناسبت ورودمون برامون جشن گرفتن و کلي مراسم اجرا کردن...آقا عجب خوشکله اين هتل ..يعني ها تا نبيني نداني..چقدر باحاله اينجا...واقعا هرچي بگم کم گفتم..فوق العاده زيبا   
 يه کمي که استراحت کرديم و از ديدن محوطه لذت برديم..يادم افتاد به رزي که اونم تو دبي زندگي ميکنهبه رزناز گفتم پا شو يه زنگ بزنيم بهش و بريم يه سري پيشش؛ رزناز هم تلو برداشت و زنگيداون ور پشت خط صداي جيغ رزي: وايييي شما دبي ايد؟؟؟....و خلاصه با هم قرار گذاشتيم شب کنار ساحل جميرا با هم بريم و شام بخوريم...چقدر خوش گذشت تا ساعت 3 بيدار بوديم و ميگفتيم و ميخنديدم...يه آهنگ ملايم هم برامون گذاشته بودن..خيلي کيف داد...يعني اگه به خاطر خستگي تو راه نبود تا خود صبح ميشستم....خلاصه از رزي خداحافظي کرديم و رفتيم به هتل تا بخوابيم...

فرداش که پا شديم به رزناز گفتم بپر لباستو بپوش بريم بگرديم،اونم پريد صورتم ماش کرد و رفت آماده شد که بريم بيرون...دوباره رفتيم کنار جميرا؛ بعد من يه فکر پليدي تو سرم زد که بريم اسکي رو آب!رزناز هم کلي استقبال کرد..يه خورده تو جميرا مونديم و اسکي رو آب رو استادش کرديم.. بعد به پيشنهاد رزناز قرار شد بريم به بيابون صاحرا...رفتيم سوار ماشيناي صحرايي شديم و راه افتاديم به طرف صاحرا...وايييييي چقدر باحال بود اين صاحرا...تو صاحرا با ماشيناي گيگه کورس گذاشتيم...خيلي بهم کيف داد...حالا رزناز اين وسط ميگفت بذارين منم بشينم...فرمونو داديم دستش...عجب دست فرموني داره جيگر..من که کپ کرده بودم؛ دهن همه هم وا مونده بود

        

بعد از اينکه يه خورده کورس بازي کرديم رفتيم توي خيمه هايي که توي صاحرا زده بودن.تو خيمه مردم برنامه ي رقص عربي و اين چيزا داشتن.من و رزناز هم جو زده شديم پريديم وسطشروع کرديم دو تايي با هم رقصيدن همه داشتن نگامون ميکردن و يه چيزايي هم ميگفتن منم فقط لبخند ميزدم و کلم ام رو مياوردم پايين ولي ميدونين تو دلم چي ميگفتم...ميگفتم نمنه!بعد به رزناز گفتم چي ميگن اينا  ..رزناز هم گفت دارن ميگن اين دو تا فنچ عاشقو نيگابعد دو تاييمون زديم زير خنده. خلاصه خيلي صاحرا با حال بود کلي هم توريست اونجا جمع بودنتو روزاي گيگه هم باز رفتيم اينور اونور گشت و گذارشتر سواري ام کرديم.البته من که از شتر ميترسم ولي خوب به خاطر رزناز منم سوار شدم...ديسکو هم رفتيم کلي هم فاز داد...گيگه يه روز صبح تا عصررفتيم تو لنج سوار قايق هاي تفريحي و کشتي شديم..تو عرشه ي کشتي مراسم آفتاب گيرون داشتيم و از اين چيزاولي از همه جا باحال تر که رفتيم پارک آبي بود؛خيلي باحال بود..کلي سرسره  آبي داشت کلي خوش گذشت جاتون خالي  

سیزده بدر امروز  در دبی. پارک جمیرا

خلاصه صبح ها هميشه ميرفتيم کنار ساحل...شبا هم تا نصفه شب بيدار بويدم دنبال تفريح وخوش گذرونيمون..اينقدر بهمون خوش ميگذشت که اصلا گذشت زمان رو احساس نمي کرديم..بعد دو سه روز آخر هم رفتيم مرکز خريد...رفتيم واسه همه سوغاتي بگيريم.براي همه دوستا و آشناهامون: مامان دلسا ؛ مامان مونا ؛ بابايي بهزاد؛عمو علي؛ دختر خاله ني ني ناز؛ خاله ستاره ؛ عمو پرهام راد؛ شي شي؛ سوپر بد بوي عزيز؛ پرستو جون؛ هما جون ؛ سارا جون؛ پگي جون و مسيح عزيز؛ مائده جون ؛ عمو بهزاد(بهزاد شماره ي 2)؛ رائول عزيز؛ فريد عزيز؛ سعيد جون؛ بچه هاي گل 360 و بقيه دوست جوني جوني هاي گلمبه ياد همه بوديم و واسه همه سوغاتي خريديمآره گيگه پول ببيتي فراوونخلاصه سفرمون به سرعت برق و باد تموم شد و برگشتيم ايرانولي عجب جايي بود اين دبي ايشالا شما هم واسه ماه عسل بريد دوبي
خوب اينم از قضيه ي ماه عسل
خوبون شما بچلخم
بيب بيب
رزا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:51  توسط رزا و رزناز  | 

ّ******عروسی*******

قرار گذاشتیم که عروسی کنیم... همه چیز خوب پیش رفت خودم که راضی بودم. خانواده ها هم خوشحال بودند. ظهر روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردند. شستند و سشوار کشیدند. صورتم را حسابی آرایش کردند. ابروهایم را مرتب کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونه مالیدند. ماتیک قرمز مالیدند به لب هایم و ریمل زدند به مژه هایم. ابروها و دور چشمهایم را با مداد قهوه ای سایه انداختند. لباس عروسی را تنم کردم و تور را گذاشتند روی سرم. تورم تا سر کمرم می آمد.

 رفتم سر سفره عقد نشستم. خیلی خوشگل شده بودم. عروس بودم دیگر....رزا هم یه تیپی زده بود گوگوری.....

عروسی تو هتل هما بود! ماشینه عروسیمون زانتیا نفره ای! 2 میلیون تومان خرجه آرایش عروس شد!

...بهزاد هم بلند برگشت گفت  من شخصا براي رزناز خيلي خوشحالم که داره وارد چنين خانواده اي ميشه و اين وصلت باعث افتخار ماست" و بعد با لبخندي اضافه کرد: "و رزا جان بايد بگم براي تو هم خيلي خوشحالم و نشون دادي که آدم خوش سليقه اي هستي که رزناز  انتخاب کردي."چفد هم بهزاد میاد....۱ربعی گذشت و سرو کله عاقد پیدا شد و رفتیم تو اطاق عقد. عاقد و همراهش شروع به در آوردن دفتر و دستکشون کردند. من از نگرانی و هیجان داشتم میمردم اما رزا کاملا خونسرد بود. مامان شوهر درسا هم تو اطاق عقد بود و در گوشم بشوخی گفت وقتی خواستی بعله بگی پای رزا رو لگد کن تا بدونه که همیشه حرف حرف توئه..... سومین بار که خطبه خونده شد خودمو آماده کردم که بعله رو بگم. بعد از اینکه عاقد پرسید عروس خانم وکیلم؟ مکثی کردم و تا خواستم بعله رو بگم مامان شوهر درسا گفت: عروس ما که به این سادگیها بعله نمیگه ، برای یک لحظه همه گیج و متحیر و تا حدی نگران شدند و بعد مامان شوهر درسا چشمکی به مامان زن مونا زد و گفت عروس خوشگلمون از مادر شوهر زیر لفظی میخواد و مامان شوهر درسا که یک سکه طلا برای اینکار آماده کرده بود پاشد و آروم سکه رو زیر زبون من گذاشت و عاقد دوباره پرسید: وکیلم؟ و من سکه رو در آوردم و درحالیکه دست رزا رو محکم تو دستم فشار میدادم گفتم : با اجازه پدر و مادر و بزرگترها بعله. بعدش عاقد خطبه رو دوباره برای رزا خوند و رزا در حین خوندن خطبه عقد دستمو آروم نوازش میکرد و وقتی که عاقد پرسید وکیلم؟ بعله رو گفت.

 

همه کی لی لی لی لی لی لیدست دست نقل و شکلات و سکه میریختن تو سرمون....بابا شوهر بهزاد و مامان شوهر درسا میرقصیدن..واییییییییییییی چه حالی داد...شی شی هم با انو قیافه نازنازش یه کروات زده بود شبیه این جنتلمن ها کناز مامان زن مونا واستاده بود...

بعد رزا در گوش من گفت: دیدی بالاخره مال خودم شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم: نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده....حالا خودمو آآآآآآآی لوس میکردم....بعد  من و رزا با هم رفتیم توی سالن مهمونی و شروع کردیم به سلام واحوالپرسی با همه....مامان دلسا ؛مامان مونا ؛باباشوهر بهزاد؛عموعلي؛دختر خاله ني ني ناز؛خاله ستاره ؛عمو پرهام راد؛ شي شي؛ پرستو جون؛ سارا جون؛ پگي جون و مسيح عزيز؛ رزي جون ؛ عمو بهزاد(بهزاد شماره ي 2)...فرید عزیزبچه های تو یاهو ۳۶۰ هم اومده بودن...اون ۲ تا سعید هاو بقیه که یادم نیست...

وارد سالن که شدیم احساس میکردم توی این دنیا نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای عروس و داماد زدند و من و رزا شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. رزا جوری مسقیم تو چشمام نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود. شاید بتونم به جرات بگم که 2 ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها.....بهزاد و درسا و منا که مرتب به خوشون میرسیدن و میرقصیدن و تعارف مهمونها میکردن...خاله ستاره  هم اسفند دود میکرد و دور سر همه میگردوند مخصوصا اون پسرا مه اون طرفتر بودند و میرقصیدن!!!ماشالله خاله...

گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس خانم دستشوییش گرفت.حالا با اون لباس بلند دستشویی رفتن عالمی داشت ولی کاریش هم نمیشد کرد.در همین حین گروه ارکستر تصمیم گرفت که برامون آهنگ تانگو بزاره. دیگه تقریبا به سالن رسیده بودم که دیدم رزا مثل گلوله داره میدوه به طرفم با هیجان میگفت که تانگو بلد نیست برقصه و حالا باید چیکار کنه؟ منم بهش گفتم که ناراحت نباش فقط آروم کمر منو بگیر و هر کاری من کردم تو هم بکن.البته انصافا با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب و آبرومند میرقصید و از بس که داشت منو نگاه میکرد و حواسش به من بود و سعی داشت که حرکتهای منو تقلید کنه نزدیک بود بخوره به کیک عروسی. توی اون لحظات جناب فیلمبردار هم دوربین رو زوم کرده بودن روی صورت بنده و من نمیتونستم به رزا بگم که حواسش باشه که نره تو کیک. خلاصه به هر زحمتی بود و با دهن نیمه بسته حالیش کردم و این مسئله هم به خیر گذشت.....بابا بهزاد و عمو علی رفتند یه ناخونک به اون کیک زدند ...درسا هم اینجوری رفت" درسا رو دقت کنین این حالت بود دست بهزاد و گرفت گفت تا ازت غافل شم یه هنری به خرج میدی....

عکس برداری عروسی

خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا نزدیک ساعت 3 صبح همه مهمونا بودن..عروسی خیلی خوب برگزار شد..بعد از اينكه اين مراسم تمام گشت، نوبت به مراسم عكس اندازون رسيد...

 

فامیلای رزاا ینا

*******

ژست عروس

ژست عکس عروسی

 بقیه عکسها در حال چاپ است....

عروسی خوش گذشت؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:38  توسط رزا و رزناز  | 

گیگه کم کم وقتشه

سامبولي
خوبيد؟احوالاتتون شطول مطوله؟؟؟؟ دماغاتون چاقيده؟؟؟؟ دلم براتون تنگوليده بود
ميبينم که بعضي از بچه ها خيلي توپشون پره که من و رزناز اين هفته عروسي نگرفتيم...آخه ميدونين همش تقصير من بود  اين مريضي من باعث شد که عروسي يه کم عقب بيافته....آخه نميشه که من با حال و روز مريض بيام عروسي...به نظر شما ميشه؟؟؟؟اون وقت کي برقصه؟؟؟ها ها ها؟ چه جلب!
ولي به جون اودم...به جون شما گيگه اين هفته عروسي رو ميگيريم...قول ميدم...يک عروسي اي بگيريم که  تو تاريخ بلاگفا ثبتش کنن 
راستي ديشب بابا بهزاد يه پارتي داده بود...خيلي خوش گذشت مامان دلسا ؛ شي شي ، رزي و...همه جمع بودن!تازشم تازشم عمو علي هم بود...جاتون خالي چقدر کيف داد ، بابايي بهزاد گفت من اين پارتي رو براي دختر گلم رزا و عروس گلــــــــــــم رزناز گرفتم، مامان دلسا هم برامون اسفند دود کرد...و خلاصه همه برامون آرزوي خوشبختي کردن...عمو علي برامون گيتار ميزد و بابا بهزاد برامون ميرقصيد و ميخوند... (خوبون باباييم همش داشت به مامان دلسا نيگاه ميکرد و ميخوند)...عجب پارتي اي بود...خداييش دم اين بابا بهزاد گرم! باباييييي بهزاد  ميسي ميسي ميسي (بابا بهزاد : رزا بابايي اين گوشه اي از هنر من بود...حالا بذار عروسيت بشه ببين برات چي کار ميکنم) اوه واقعا سپاسگذارم...

 و اما ليست مهموناي عروسي:
مامان دلسا؛ مامان مونا؛ بابايي بهزاد؛عموعلي؛ دخترخاله ني ني ناز؛ خاله ستاره؛ عمو پرهام راد؛شي شي؛پرستوجون؛سارا جون؛پگي جونمسيح عزيز؛رزي جون ؛عمو بهزاد(بهزاد شماره ي 2) و همه ي دوستااااااااااااي گيگه...مخصوصا دوستاي خوب 360 که اگه الان بخوام اينجا بنويسم خيلي پر ميشه
همه ي کسايي که ميخوان بيان عروسي ميتونن تو نظرات بگن که ميان(فقط خواهشا بنويسن کادو چي ميارن)
اينم از اين
عروسي هم توي بهترين هتل تهران برگذار ميشه....به صرف شيريني و شام! 
کي لي لي لي لي لي
و اما  در آخر ميخوام يه پيام تيميز از خودم براتون در کنم  و اون اينه که:
اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکونده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد
 پس رزناز دوست دارم هواارتاااااااااااااااااااا
خوبون همتون بچلخم
فيلا( يعني فعلا... بابا بهزاد ميگه)
 بيب بيب
رزا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:53  توسط رزا و رزناز  | 

رزا عشق قشنگم

خواهم تو شوي، محبوب دلم
چون نرگس من، ديوانه ي من
رويد رخ من، سويت ره من
هستي چو بهشت، كاشانه ي من
پروانه من، پروانه من
بي تو چه كنم، مستانه من
آواي تو شد، هم نغمه من
اي لاله من، بردي دل من
پروانه من، پروانه من
بي تو چه كنم، مستانه من
آواي تو شد، هم نغمه من
اي لاله من، بردي دل من

**رزا تو زندگانی من هستی**
**ای به فدای تو هم دل هم جان**

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:15  توسط رزا و رزناز  | 

رزا

سلام بچه ها . خوبین ؟ امروز حالم خیلی گرفته هست ! بگین چرا ؟چون دختر گلم رزا مریض شده و همش داره استراحت می کنه و سرم هم بهش زدن . خیلی دلم براش تنگ شده  رزا جون قربونت برم مواظب خودت باش که انقدر مریض نشی و خودت و اطافیانت رو ناراحت کنی .البته الان که تقریبا حالش خوبه و کپکش خروس می خونه !خوب من هم به افتخار این خوب شدن یه قطعه شعر آماده کردم که براتون بخونم :
قوقوقولـــــــــــــــــــــــی قوقوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ! فعلا تا بعد !
.
.
.
.
.
.
راستی یادم رفت ، درسا خیلی می خوامت خشکل خانوم !
حالا خداحافظ !

بابایی بهزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:53  توسط رزا و رزناز  | 

عجب شبی بود

سلام بچه ها....دیشب من و آقا رزا و بابا شوهر بهزاد و مامان شوهر درسا و خاله سپیده رفتیم بیرون واسه خریدن حلقه عروسی..!آقای پرهام راد هم همراه ما اومدن....چون خیلی با سلیقه هستن!!!! شی شی (پسرمون رو هم خوابش کردیم خونه)....!

بهزاد و درسا جلوی ماشین بودن من رزا و آقا پرهام و خاله ستاره هم عقب بودیم توی ماشین بهزاد آهنگ آصف رو گذاشته بود.... رزا نیگاه به من میکرد و اینو میخوند:  عروس قلبم چه اشاره ریزون/یه نیگا به ما کرد وای چه غمزه ریزون/سبدوسبد گل رو سرش بریزین/خاک زیر پاشو نفروشید ارزون/اومد برام عزیزی وای عجب عزیزی/دور اون چشاش بگردم وای که چه نغمه ریزی/بعد رزا یه ماچم کرد منم مرده بودم از خجالت  بعد باز ادامه داد یه چشم سیاه و یه پریچه یه نور/یه تیکه جواهر یه قصیده یه شور/به رسم یادو عشقه یادگاری/مبارک این شب خواستگاری/ خاله ستاره هم لی لی لی کرد و دست  میزد....بعد بهزاد یه نیم نگاهی به درسا کرد و بلند داد زد وای عروس عروس قشنگم از تو تمام رنگم/الهی زنده باشی دوره سرت بگردم.**رزا هم بلند تر داد زد وای دوره سرت بگردم........خر تو خر شده بود ...

اما لیست حرف های من :

 من جواهر نمی خوام و ترجیح می دم سنگ ها یا نگین های سرویسم اصل نباشه

دلیل : از کجا باید بفهمیم که ادعای فروشنده در مورد اصل بودن سنگ صحت داره ؟( تو این کشور پر از دروغ و دغل! ) تازه اگر هم سنگ اصل باشه باز هم ارزش این همه پول دادن رو نداره ! چون موقع فروش سنگش رو پس می دن و فقط پول طلاش رو می دن که شاید یک سوم قیمت اولیه هم نشه و خیلی ضرره!

این حرفم مورد موافقت قرار گرفت!/من آینه و شمعدان نقره یا برنز یا برنجی نمی خوام !/ماه عسل کیش نمی ریم و می ریم  دبی !..............

خلاصه رفتیم یه جابهزاد رفت برامون آبمیوه گرفت..چون واقعا هوا گرم شده بود....بعد تو این پاساژ های چند طبقه دنبال حلقه میگشتیم....دیگه یه جا که رسیدیم یه حلقه برداشتیم ...بهزاد هم واسه مامان شوهر درسا حلقه برداشت...بعد خریدهامونو کردیم ...مثل لباس عروس و داماد...سفارش گل دادیم....توی باغ میخوایم عروسی بگیریم....کیک....همه اینا رو رفتیم دنبالش...

دیگه آخر شب هم با اصرار  مامان شوهر و بابا شوهر  منو رزا و آقا پرهام و خاله ستاره رفتیم شهر بازی...دیگه ساعت ۲ شب بود داشتیم بر میگشتیم...بعد آهنگ منصور که میخونه زندگی بهتر از این نمیشه ....وایییییییییییییییی ولومووووو (صدا رو) داده بود بالا...کلی باحال بود..... دیگه همه باهاش میخوندیم و از خود بی خود شده بودیم......تو ماشین خاله ستاره از این طرف به اون طرف حرکات از خودش در میکرد...وقتی هم برگشتیم خونه شی شی در این وضعیت بود که عکشو میبینید این پایین!!!

جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا همه سبز ..خیلی خوب بود!!! رزااااااااااااا آی لاو یو....بخاطر همه خوبیهات فدات!!!!

 

رزناز/. 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:18  توسط رزا و رزناز  | 

رزناز....تو رو میخوام..تو رو میخوام

سامبوليييييييي مليکم  
احوالاتتون شطول مطوله؟؟؟ ها ها ها؟خوبيد؟ خوش ميگذره بهتون؟ 
رزناز عزيزم الهي خوبونت بچلخم من./بوس بوس بوس/حالا اين رقاص رو از کجا گير آوردي؟ چه باحال ميرقصه 
 خوب گيگه بچه ها يه خبر براتون دارم...و اون اينه که من و رزنازم اين هفته گيگه قراره عروسي رو بگيرم  هوراااااااااااا  (خلاصه گيگه کادوهاتون رو جمع و جور کنيد که عروسي نزديکه)
این کامپیوتر منم که قاطه هر وبلاگی میخواستم برم بهم خطا میداد گیگه خسته شده بودم ولی وقتی اینجا رو باز کرد خر کیف شدم و این شد که اومدم پست بدم...آهان داشت یادم میرفت از لطف همه ی دوستایی که میان به این وبلاگ تشکر کنم میسی بچه ها
یه عزیزی هم خیلی نسبت به ما لطف داشتن یه میل زدن من این میل رو براتون مینویسم ببینید چقدر لطف داره ایشون
......................................................................... 
ishala komite biyad to arositon hamaro begire
be ghol khodet bib bib

خوب اینم از این/   ولی اینا گیگه مهم نیست چون من و رزناز گیگه تا این هفته میریم قاطی مرغا  حالا دوست دارید عروسی چند شنبه باشه؟؟؟
رزناز گلم دوست دارم هوارتااااااااااااااااااااااااا  Spaghetti Smooch آخه من قربون اون چشات بشم

 

 Loving couple.

 

 رزنازززززززززززز I miss you خوبونت بشم من جیـــــــــــــــگر

زندگی همتون عشقولانه باد

بیب بیب

رزا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:52  توسط رزا و رزناز  | 

رزا عشق قشنگم فقط مال منی تو

اوه ه اوه ه اوه ه ...
اوه ه اوه ه اوه ه ...

رزا تو عشق مني تو قلب مني
(چي بهتر از تو گفتني)

تو عشق مني تو قلب مني
چي بهتر از تو گفتني
تو عشق مني تو قلب مني
چي بهتر از تو گفتني
تو عشق مني تو قلب مني !

رزا بمون تا لحظه هاي من
پر بشه از هواي تو
اميد فرداي منه
صداي خنده هاي تو
(هه هه هه...)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:54  توسط رزا و رزناز  | 

بابا بهزاد

سلام بچه ها !خوبین ؟ چه خبرا دیگه ؟وبلاگ این رزا و رزناز هم که دیگه داره می ترکونه !ماشاله تو این مدت کم چقدر مشتری جمع کرده ! ولی خیلی وبلاگ باحالی زدین . این رزناز واقعا نشون داد که می تونه دختره منو خوشبخت کنه !البته اگه خودش بخواد و مادر و پدرش هم راضی باشن منم دیگه حرفی ندارم این ۲ تا جوون با هم باشن .ولی به شرطی که یه آپارتمان نزدیکی خونه ما بخره تا هر وقت دلم تنگ شد برم ببینمش.ولی باید با مامان رزا هم مشورت کنم .آخه نظر اون هم خیلی مهمه. در ضمن اگه رزناز می خواد غلام بشه من حرفی ندارم ! خوب دیگه سخنرانی بسه !
رزا بابایی بیا یکم پشتم رو بمالون که دارم از خستگی میمیرم ! فقط تو عکس پایینی خوب نگاه کن تا خوب بمالونی !
              

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:46  توسط رزا و رزناز  |